تبليغاتX
Free Hit Counter
Free Hit Counter هنرکده آتروپات
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش ......... از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟

" ازدواج ، تجربه یگانگی است "

س : آیا شما ازدواج را لازم می دانید ؟

ج : در اغلب موارد ، ازدواج لازم است . البته ازدواجی که به مزدوج شدن بیانجامد .

س : منظورتان از مزدوج شدن چیست ؟ اصلا منظورتان از ازدواج چیست ؟

ج : ازدواج فضائی است که می بایست وحدت و یگانگی در آن تحقق بیابد .

تجربه یکی در دوتاست . درک وحدت در کثرت . خود را در دیگری دیدن و در

 خود ندیدن و دیگری را در خود دیدن . تجسمی است از پیوند درونی بخش

مونث و مذکر انسان و برقراری ارتباط و پیوستگی میان دو قطب وجود .

ازدواج بیرونی ، می بایست تجسمی از ازدواج درونی باشد .

س : ازدواج درونی چیست ؟

ج : می بایست با روح خود ازدواج کنیم . وجودتان را از دوگانگی برهانید و

 به یگانگی برسانید تا از درون به وحدت و یکپارچگی برسید . در بیرون

نمی توانید آن را تجربه کنید . ازدواج به کمال رسیدن هر یک از دو طرف

است که به تنهائی کامل نمی باشند و با هم به وحدت می رسند و تکمیل

می شوند ...

س : یعنی باید ابتدا در درون ، ازدواج کرده و با روح خود یگانه شویم و

 بعد در بیرون ازدواج کنیم ؟

ج : البته چنین ازدواجی عالی است اما منظور این است که سیر این ازدواج

بیرونی با وحدت و پیوند درونی هماهنگ باشد . اگر می خواهید پیوند و

ارتباطتان در بیرون متحول شده و دگرگون شود ، می بایست پیوند و

 ارتباط خویش با خود حقیقی تان را دگرگون کنید .

س : اگر نباشد چه می شود ؟

ج : نتیجه آن ، ازدواجی آشفته ، نا موزون و عذاب آور خواهد بود .

س : در درون خودم ، چه کسی با چه کسی باید ازدواج کند ؟

ج : من با روح خدا . روح تو با روح الهی . در درون تو " من " زندگی می کند .

احساس ، اندیشه ، خاطرات ، تمایلات ( ... ) همه اینها اجزائی از وجود تو

 هستند که می بایست از پراکندگی و آشفتگی خارج شده و همسو و

 یکپارچه شوند ، آنگاه روح تو می بایست در روح الهی ذوب شده و

مجذوب آن شود . سپس تو در درون خودت یکی هستی و الوهیت

خویش را باز خواهی یافت . حال که در درون خود یکی بودی ، در بیرون نیز

 با دیگری این امکان را خواهی داشت که یکی شوی و ازدواج ، در اصل

همین تجربه یکی شدن است .

 

س : تجربه " یگانگی " چه ضرورتی دارد ؟

ج : تا یگانگی را در زمین تجربه نکنی ، تجربه آن در آسمان بعید است .

او یگانه است و تا تو یگانه نباشی و یکتایی را لمس ننمائی ، فهم یگانگی

او دور به نظر می رسد .

س : بنابر این تا زمانی که قادر به ازدواج درونی نباشیم ، نمی توانیم

 ازدواج موفقی در بیرون داشته باشیم . آیا همین طور است ؟

ج : مقصود از کوه پیمائی حتما رسیدن به قله نیست . تو به هر نقطه از

 کوه برسی کوه پیمائی انجام شده اما اگر بخواهی به فتح بزرگ نائل شده و

 اوج کوهنوردی را تجربه کنی ، رسیدن به قله ضروری است .

ممکن است بدون ازدواج درونی ، ازدواج بیرونی به نسبتی هم موفقیت آمیز

 باشد اما این موفقیت و ازدواج ، کامل و تمام عیار نیست . چنین ازدواجی

 شاید نوعی پیروزی باشد اما فتح محسوب نمی شود . به کوه پیمائی می ماند

 که خود را به نقطه ای از دامنه رسانده اما دامنه قله نیست .

س : با این وجود ، تکلیف ما چیست ؟

ج : اگر در بیرون ازدواج کرده اید ، حتی اگر نکرده اید از ازدواج روحی و

 درونی غافل نباشید و در سیر آن قرار بگیرید . روح خود را چنان زیبا و

دلربا کنید که نظر روح خداوند را به خود جلب نماید . آمادگی و شایستگی

نامزد شدن او را کسب کنید و در سراسر زندگی ، خود را برای لحظه

عروسی با جریان حقیقت ، مهیا سازید و همیشه منتظر باشید . روح خود

 و وجود خود را ، به خداوند تسلیم کرده و به روح خدا هدیه نمائید .

بگذارید تا روحتان مجذوب روح الهی و جریان حق گشته و در آن ذوب و

 نابود گردد . آنگاه تولدی آسمانی رخ می دهد و این ثمره پیوند شماست .

اینچنین است که ورود به اقلیم الهی میسر می گردد .

س : منظورتان از تولد آسمانی چیست ؟

ج : آنگاه که با جریان حقیقت ، با روح الهی پیوند قرار نمائید و با او

یکی شوید در هستی شما موجودی دیگر متولد می شود که نتیجه این ازدواج الهی است .

 

س : آیا این اشاره به همان کلام حضرت عیسی (ع) است که فرمود :

" تا دوباره متولد نشوید به ملکوت خداوند راه نمی یابید . " ؟

ج : منظور مسیحا را بهتر است از خود او بپرسیم . زیرا زنده است و

تعلیم می دهد ...

" جفت روحی "

س : استاد ، همسر آینده ما باید چه ویژگی هائی داشته باشد ؟ بر اساس

 چه الگوئی همسر آینده مان را انتخاب کنیم ؟

ج : اگر بخواهید برای یک چرخ دنده ، شریک و جفتی انتخاب نمائید ،

چگونه عمل می کنید ؟

معقول و طبیعی است که باید چرخ دنده ای را انتخاب کنید که برآمدگی ها و

 فرورفتگی های آن با این چرخ دنده کاملا متناسب باشد . به گونه ای که

برآمدگی های هر کدام در فرورفتگی های دیگری قرار گیرد . در غیر این صورت

 چرخ دنده شما از حرکت باز می ایستد و اگر فشار زیادی به آن بیاورید ،

 پره هایش می شکند .

البته انسان چرخ دنده نیست اما روح انسان در حال چرخش است ... این روح و

 روان را باید با روح و روانی جفت کنید که با هم متناسب ، هماهنگ و

 موزون باشند . جز این ، سیالیت آنها و جریان سرنوشتشان با اشکال مواجه

 خواهد شد . زندگی بر آنان سخت می شود و شاید هم در درونشان متوقف گردد .

 اگر خیلی هم فشار بیاورید ،     می شکنند .

بنابر این در درجه اول با کسی ازدواج کنید که امکان پیوند و برقراری ارتباط

عمیق با او را داشته باشید . کسی که روح شما بتواند در او قرار گیرد و

 روح او نیز در شما .

با روحی از سنخ روحتان ازدواج کنید زیرا زندگی کبوتر و باز ، یک فرآیند

 تهاجم و تدافع همیشگی است . این نوع زندگی به تعقیب و گریزی دامنه دار

 منجر می شود . گرگ با گرگ ازدواج می کند ، گوسفند با گوسفند جفت     

 می شود و شیر با شیر ، با وجود آنکه همه آنها چهارپا محسوب می شوند ،

این موضوع درباره انسان دو پا هم صدق می کند .

س : آیا هر کسی دارای یک جفت روحی است و تنها با پیوند با او می تواند

 ازدواجی کاملا موفق داشته باشد ؟

ج : هر فردی و حتی هر موجودی می بایست با روح و روانی که با او

 سنخیت دارد ، ازدواج کند . چنین ازدواجی را لازم و ضروری می دانیم .

اما در بین همین روح های هم خانواده و هم جنس هم ، مراحل و ترتیباتی

وجود دارد . یکی از آنها ، برای این فرد مورد نظر ، بهترین و ایده آل ترین

همسر محسوب می شود . بقیه به داروی مشابه  می مانند . یعنی برای هر

فردی قرینه ای اصلی ، برای ازدواج و پیوند وجود دارد . اما در کنار

این قرینه اصلی ، قرینه های مشابه و شبه اصلی هم وجود دارند .

آن قرینه اصلی جفت روحی و قرینه های هم جنس آن ، شبه جفت روحی

می باشند . ازدواج با قرینه روحی ، بهترین حالت است اما اگر مقدور نباشد ،

پیوند با شبه قرینه روحی واجب و ضروری است . موفقیت حالت اخیر ،

نسبی است و تاثیرات تعالی بخش و هدایت کننده آن نیز همین طور اما در

 حالت پیوند با قرینه اصلی روحی ، همه چیز برای موفقیت کامل

( - در ازدواج ) مهیاست مگر آنکه فرد ، خود مانع شود .

س : آیا باید بگردیم و آن قرینه اصلی روحمان را پیدا کنیم ؟

ج : سرنوشت به فرمان خداوند و البته در دستان توست .

این به خواست خدا و به واسطه آمادگی و شایستگی تو اتفاق می افتد .

ازدواج نا موفق یکی از تنبیهات و امتحانات الهی و ازدواج موفق و

 تعالی بخش ، یکی از هدایای بسیار گرانبهای پروردگار مهربان است .

اما حداقل کاری که می توانی بکنی اینست که با کسی که با تو سنخیت روحی

وروانی دارد ، ازدواج کنی و خودت را خیلی معطل جفت اصلی نکنی .

 پیوند با همجنس روحی و هم خانواده روانی نیز ، ازدواجی موفق به بار می آورد .

س : ازدواج با قرینه اصلی یا با شبه جفت روحی چه فرقی می کند ؟

ج : ببین ، باز با باز زندگی می کند ، عقاب هم با عقاب . حالا شاید یک باز

 کوهی بتواند با باز مرداب ، یا سنقر یا قوش هم زندگی کند شاید ، اما زندگی

او با یک باز کوهی بسیار راحت تر و سیالتر است و امکان برقراری ارتباط

 و تعمیق آن سهل تر و ساده تر .

عقاب طلائی هم شاید بتواند در کنار عقاب تالابی یا عقاب ماهی گیر یا جنگلی

 زندگی کند اما حالت ایده آل آن زندگی با عقاب طلائی دیگری است .

ولی زندگی عقاب با خرگوش یا آهو یا حیوانات دیگر ، نامعقول ، ناهماهنگ

 و ناموزون است . ما با ازدواج موزون و تعالی بخش موافقیم .

س : استاد ، آیا واقعا روح انسان ها از سنخ های مختلف است یا این استعاره و

 تشبیه است ؟

ج : انسان ها در یکی از دوازده ماه سال ، در یکی از حلقه های چرخه سال ها ،

 تحت تاثیر غالب ارتعاش کیهانی معین ، با گروه خونی و ویژگی های جسمی

 معین ( ... ) متولد می شوند ، بنابر این با وجود آنکه روح بشر در اصل از

یک جنس و دارای یک ماهیت است اما در سطح واقعیت ، گروه های مختلفی

 در میان روح های انسانی ، قابل تشخیص است . هر کدام از این گروه ها نیز ،

خود دارای سلسله ها و مراتبی می باشند و بر شاخه های فرعی تر تقسیم می شوند .

میدانید که هر ماه در درون خودش روزها ، ساعات و لحظه های متفاوت

و متعددی دارد . سال ها نیز چنین اند ( ... ) .

بنابر این جنس ارتعاشات و روان افراد ، با وجود هم جنسی ذاتی ، دارای تفاوت های

عمده و چشم گیری           می باشد ...

وجود گروه های مختلف ارواح بشری و غیر انسانی و جریان های گوناگون

 ارتعاشی و روانی ، واقعیتی مسلم و بدیهی است .

جفــت مایــی ، جفــت بایــد هــم صفـــت          تا برآیــــد کار هـــا با مصـلـحــت

جفــت بـایــد بـر مثــــــــال همــــدگـــــــر         در دو جفـت کفش و موزه در نگر

گر یکی کفــــش از دو ، تنـگ آیـد بـه پـا         هر دو جفتــــش کار ناید مر تو را

جفت در ، یک خرد و آن دیگر بزرگ ؟          جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ ؟

من روم ســـــــــــوی قنـاعـت دل قـــوی          تو چرا سـوی شناعت می روی ؟ " مثنوی "

" موزون و نا موزون "

س : زندگی با کسی که از لحاظ روحی با ما هم سنخ است ، چه فرقی دارد

با زندگی کردن با کسی که با ما سنخیت روحی ندارد ؟

ج : با وجود سنخیت روحی ، هم جنسی روانی و هم خوانی ارتعاشات ،

حرکت زندگی ، شکوفا کننده ، تعالی بخش و رشد دهنده و حرکتی به سوی

 وصل به حقیقت خواهد بود . این همان جنبه تقدس ، عظمت و تکریم

 ازدواج است . این نوع ازدواج به گردبادی می ماند که پدید آورنده

 طوفانی زیبا و عروج دهنده است . در حرکت دوار خود هر چیز را به

 سوی آسمان بالا می برد و چنان ضربه سهمگینی بر منیت پلید انسان

می زند که گردبادی عظیم بر شهری کوچک .

اما اگر ازدواج ، هماهنگ و موزون نباشد ...

درحالت اول،تو با فردی زندگی می کنی که حرکتش ، تمایلات و

خواسته هایش ، اخلاق و شخصیتش ، بینش و خودآگاهیش و به

 بیانی جریان سرنوشتش با تو و زندگیت هم آوا و هماهنگ است .

در حالت دوم ، هم آوائی و هماهنگی دیده نمی شود . در عوض ،

تعارض ، برخورد ، اصطکاک یا بی تفاوتی و   بی توجهی و

" هر کس مشغول زندگی و کار خودش " بسیار به چشم می خورد .

" حرکت در حضور ، علامت اصلی "

س : سنخیت روحی را از روی چه علائمی می توان تشخیص داد ؟

ج : نشانه های بسیاری دارد .

... روح های هم سنخ و ارتعاشات هم جنس یکدیگر را جذب می کنند .

 نوعی کشش خود به خود ، بین دو روح هم سنخ وجود دارد .

منظورم تمایلات و هوس ها نیست بلکه کشش بین دو روح می باشد .

آنان یکدیگر را به خوبی می فهمند و شخصیت ، خواسته ها ، تنفرات و

 دیدگاه های هم را به راحتی درک می کنند . در حضور یکدیگر بسیار

 راحت تر و روان ترند و بیشتر از حس نزدیکی به خود ، بهره نمد می شوند .

آنان یکدیگر را می خواهند حتی اگر به ظاهر محبتی هم نداشته باشند ...

با هم به راحتی می توانند هر چه بیشتر خودشان باشند و هر چه کمتر

 نقش بازی کرده و به تظاهر و دیگری بودن ، دست زنند .

اینان حتی اگر ظاهرا علاقه ای هم به هم نداشته باشند که بسیار بعید است ،

اما به سوی هم کشش دارند . در چنین رابطه ای قلب و ذهن به طور

 نسبتا هماهنگ و متعادلی ، پویا و فعال می شود . نوعی حرکت در

حضور خدا در اندیشه و احساس ، رخ می دهد ...

اما به شدت احتیاط کنید زیرا در روابط نا مشروع بین جنس های مخالف ،

منظورم آن عشق های موهوم و      بازی های رنگی است .

عشق هائی کز پی رنگی بود                     عشق نبود ، عاقبت ننگی بود  " مثنوی "

ممکن است ظاهرا این کشش ، این فهم متقابل و پذیرفتن حضور

یکدیگر و آمیختگی آگاهی رخ دهد . اما باید عمیقا و بدون تعصب

 مشاهده کنید و فارغ از هر احساس و هیجانی ببینید که آیا " آنچه هست "

 همانی است که شما       می پندارید ؟   

" آیا همسرم ، هم سرم است ؟ "

س : تکلیف آنهائی  که متاهل هستند و ازدواج کرده اند چه می شود ؟

ج : چرا فکر می کنید که همسرتان روحا از سنخ شما نیست ؟

زنان و مردان بسیاری را می بینم که دارای سنخیت ( نسبی ) روحی و

 هم جنسی روانی می باشند اما خودشان    نمی دانند . ضرورتی ندارد

 که حتما این کار را آگاهانه انجام داده باشید .

تقریبا در اکثر موارد بسیاری از این نوع ازدواج ها بدون اطلاع طرفین

 از علائم هم سنخی صورت گرفته ...

س : از کجا معلوم است که همسرمان قرینه روانی یا شبه جفت روحیمان باشد ؟

ج : آیا قلبا و نه عقلا از ازدواج خود پشیمان هستید ؟ اگر او مدتی نباشد ،

 چه تاخیری در درون شما و در زندگیتان رخ می دهد ؟ آیا جریان زندگی

معمول و روزمره تان متوقف می شود ؟ احساسات و اندیشه هایتان چطور ؟

 آیا سختی و آشفتگی فقدان او ( البته اگر چنین سختی و فشاری وجود داشته باشد )

ناشی از عادت و تلقین است یا واقعا " چیزی اساسی و بسیار مهم را گم کرده اید "

و دیگر چیزی اساسی و مهم در زندگیتان وجود ندارد ؟ آیا حضور او باعث

 آرامش شماست یا مولد اضطراب و نگرانی ؟ آیا او را دوست دارید ؟

 زنده بودنش چقدر برایتان  مهم است ؟ ...

" ناهماهنگی نیز هماهنگ می شود "

س : با این وجود ، وقتی همسرمان زوج مناسبی از لحاظ روحی و روانی نباشد ،

 چه کار باید بکنیم ؟ یا آیا

ج : خداوند عادل است و به عدالت رفتار می کند . قبلا همه مسائل انسان را

 حل کرده و به همه نیازهای او پاسخ داده . بر فرض که همسرتان از سنخ

روحی شما نباشد . بدانید ، که محبت همه چیز را تغییر می دهد . درک و

 فهم می تواند هر چیزی را به چیزی دیگر تبدیل کند ...

گذشته از اینها ، از امتحانات الهی به خوبی گذر کنید .

حاملی ، محمول گرداند تو را                قابلـــــی ، مقــبول گــردانـــد تــــو را

قابل امر ویی ، قایــل شـــوی             وصل جویی ، بعد از آن واصل شوی " مثنوی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:25  توسط ذکریا آقاپور  | 

دعا کنید سرنوشتتان چونان سرنوشت مولایتان باشد .

هنگامی که افرادی پیش تو زانو زدند تو نیز نزد خدا زانو بزن .

اجتماع همیشه دردمند است یا طبیب باش یا مرهم .

شهادت آن نیست که به دست عدو کشته شوی بلکه شهادت آن است که به دست خویش باشد چرا که کوچکترین تزویر و ریا در آن نیست و در نزد خدا بهترین شهادت است .

مرگ غباری است که از روی آینه پاک می کنیم تا

صورت باطن را در نگریم .

در کمین سپاس مردم مباش زیرا شکارچی و گدایی بیش نیستی .

وقتی با مردمی مردم باش و وقتی با خویشی خویش خدا .

موسیقی پاک دریچه رهایی از ابتذال است ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند .

زنده بودن هنرست و زندگی کردن شاهکار .

خلق کردن قدرت خداست و رشد بخشیدن و خالق گردانیدن قدرت انسان .

ما در این دنیا میهمانیم و خدا میزبانمان پس شرط میزبان را به جا آوریم تا موقع رفتن شرمنده و سر به زیر نباشیم . ان شا الله

با عرض پوزش از محضر استادم آقای مهدی اکبری .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:35  توسط ذکریا آقاپور  | 

محمود حسابی

 

دکتر محمود حسابی،دانشمند شهیر معاصر در سال 1281 ه.ش در تهران به دنیا آمد. خانواده ی وی اهل تفرش و سال ها پیش به تهران مهاجرت کرده بودند. پدر بزرگ محمود سفیر ایران در عراق بود،به همین دلیل او در چهارده سالگی همراه با خانواده ی خود به بغداد و از آنجا به بیروت رفت و در آنجا تحصیلات دبستانی و دبیرستانی خود را به پایان رساند.

دکتر حسابی نوزده ساله بود که با کمک و فداکاری مادرش وارد دانشگاه شد و در رشته ی مهندسی راه و ساختمان فارغ التحصیل شد. او در بیروت تحصیلاتش را در رشته ی زیست شناسی و ستاره شناسی ادامه داد،سپس از لبنان به فرانسه رفت و در فرانسه ابتدا در رشته ی مهندسی برق و سپس در رشته ی مهندسی معدن به تحصیل پرداختو سر انجام دوره ی دکترای فیزیک را در دانشگاه سور بن فرانسه به پایان رساند. بعد ها دارالمعلمین به دانشسرای عالی و چندی بعد به دانشگاه تربیت معلم تغییر نام یافت. تا آن زمان در ایران رشته ی فیزیک در سطح دانشگاهی وجود نداشت. دکتر حسابی برای نخستین بار به تدریس آن پرداخت. در سال 1312 دکتر در تاسیس دانشگاه تهران شرکت کرد و ریاست دانشکده ی فنی را بر عهده گرفت. دانشکده ی فنی برای تربیت مهندسان ایرانی در نظر گرفته شده بود. استاد همچنین در دانشگاه تهران،دانشکده ی علوم را تاسیس کرد و تقریبا دوازده سال رییس آن دانشکده بود. وی همچنین چندین موسسه ی تحقیقاتی تاسیس کرد که از میان آنها می توان از مرکز اتمی دانشگاه تهران،رصد خانه ی دانشگاه تهران،موسسه ی ژئوفیزیک و... نام برد.

دکتر حسابی را پدر آموزش فیزیک نوین ایران لقب داده اند. وی به زبان های آلمانی،عربی،فرانسه و انگلیسی تسلط کامل داشت.دکتر حسابی همچنین شاگرد آلبرت اینشتین،دانشمند بزرگ بود.

دکتر حسابی در سال 1371  چشم از جهان فرو بست.پیکرش را بنا به وصیت خود او در تفرش به خاک سپردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:49  توسط ذکریا آقاپور  | 

داوینچی لئوناردو

DA VINCI, LEONARDO

 

بر بالای تپه ای نزدیک شهر فلورانس،جوانی خوش سیما با موه هایی طلایی ایستاده بود و هراز گاهی دستش را داخل قفسی می برد و پرنده ای را بر می داشت وسپس آن را آزاد می کرد. پرنده پر و بال زنان دور می شد،اوج می گرفت ون پرواز می کرد و جوان با لبخندی حاکی از رضایت نگاه می کرد. او کسی جز لئوناردو داوینچی،نقاش معروف ایتالیایی نبود.

لئوناردو در سال 1452م،در نزدیکی شهر فلورانس ایتالیا به دنیا آمد. پدرش کارمند دولت و مادرش در مهمانخانه ای خدمتکار بود. او کودکی را نزد پدر بزرگش و تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی دهکده گذراند و در همین زمان با حل مسائل مشکل ریاضی نشان داد که بسیار با هوش است در همین زمان استعداد خارق العاده اش هم در هنر نقاشی آشکار و همین امر باعث شد در شانزده سالگی"آندره دل وروچیو"،استاد نقاشی او را بسیار تشویق کند. وروچیو فن کار کردن روی سنگ مرمر،چوب و فلز را به لئوناردو آموخت.او عقیده داشت که آشنایی با مکتب ها ی کلاسیک لاتین و یونان،فلسفه،ریاضیات و کالبد شکافی برای لئوناردو بسیار ضروری است.

لئوناردو در بیست و شش سالگی تحصیلاتش را به پایان رساند و به گروه نقاشان پیوست. لئوناردو در این زمان توانست آلت موسیقی جدیدی را اختراع کند که آن را عود نام نهاد.همین امر مورد توجه دوک لودویک سفورزا که بعد ها حکمران میلان شد،قرار گرفت.

در آن زمان مدعیان تاج و تخت ایتالیا برای تصاحب مقام پادشاهی با هم در جنگ بودند. لئوناردو نیز از آب گل آلود ماهی گرفت و شروع به طرح و ساختن ماشین های جنگی کرد و همین امر باعث شد که دوک به سلطنت برسد. لئوناردو هم فورا وقت را غنیمت شمرد و نقشه های جدید شهر سازی را که مطابق با آن طرح شبکه ی فاضلاب شهر مطلوب می شد،ارائه داد،ولی دوک که تنها به تابلوها ی نقاشی علاقه داشت،آن را رد کرد. او پس از مدتی به داوینچی فرمان داد که تابلوی "شام آخر"را که از آثار نفیس لئوناردو بود،در خانقاه سانتاماریا به معرض نمایش بگذارد.

لئوناردو مخترع بزرگی بود. یکی از طرح های ابتکاری او لباس غواصی و زیر در یایی جنگی است. او همچنین مسلسل،تانک نظامی،ساعتی که به ساعت داوینچی معروف است،کیلومتر شمار و خیلی چیز های دیگر را اختراع کرد.

لئوناردو در سال 1500 در سن چهل و هشت سالگی به فلورانس بازگشت و شش سال از عمرش را در آنجا گذراند و در همین مدت بود که باشکوه ترین اثر هنری خود،یعنی تابلوی "مونالیزا"یا"لبخند ژوکوند"را خلق کرد.

داوینچی هیچ گاه محاسبات مربوط به دستگاه ماشین را فاش نکرد زیرا معتقد بود که "طبیعت زشت انسان او را مجبور می کند تا از این وسیله اه در راه مقاصد ناپسند و خرابکارانه استفاده کند".

لئوناردو داوینچی در سال 1519 چشم از جهان فرو بست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:47  توسط ذکریا آقاپور  | 

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

و بِه نَستَعین

اَلحمدُالله رَبِّ العالَمین و العاقِبَة لِلمُتَّقین و الصَّلوة و السَلامُ عَلی خَیرِخَلقه مُحَمَّد وآلِه اجمَعین

چنین گوید مولف این رساله، ندیم حضرت باری ، خواجه عبدالله انصاری، که دل از جان پرسید که «اول این کار چیست ، و آخر این کار چیست ، و ثمره این کار چیست؟»

جان جواب داد که «اول این کار فناست و آخر این کار بقاست ، و ثمره ی این کار وفاست.»

دل پرسید که « فنا چیست، و وفا چیست، و بقا چیست؟»

جان جواب داد که «که فنا از خودی خود رستن است، و وفا عهد دوست را میان بستن است، و بقا به حق پیوستن است.»

الهی! عاجز و سرگردانم، نه آنچه دارم دانم ، و نه آنچه دانم دارم.

الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.

الهی! مکُش این چراغ افروخته را، و مسوز این دل سوخته را.

الهی! هر که را خواهی براندازی ، با درویشان دراندازی.

الهی! همه تو ، ما هیچ ، سخن این است ، بر خود مپیچ.

الهی! گفتی کریمم، امید بدان تمام است، تا کرم تو در میان است، نا امیدی حرام است.

الهی! طاعت فرمودی، و توفیق باز داشتی ؛ و از معصیت منع کردی ، بر آن داشتی ؛ ای دیر خشم زود آشتی ، آخر مرا در فراق بگذاشتی.

الهی! اگر نه امانت را امینم ، آن زمان که امانت را می نهادی دانستی که چنین.

الهی! من کیم که تو را خواهم؟ ! چون من از قیمت خویش آگاهم.

دل و دوست یافتن پادشاهی است . بی دل و دوست زیستن گمراهی است .

 گفت نوشی است همه زهر، و خاموشی زهری است همه نوش .

کار عنایت دارد که راهبر است ، نه طاعت که زیور است ؛ ابراهیم را از آن چه زیان که پدرش آزر است ؟ و آزر را چه سود از آن که ابراهیمش پسر است؟

عشق مردمخوار است ، بی عشق مردم، خوار است .

عشق نه نام دارد و نه ننگ ، و نه صلح دارد و نه جنگ .

قصه ی دوستی دانی که چرا دراز است؟ زیرا که دوست بی نیاز است.

اگریک کس را ازدوستان او قبول کردی، برستی؛ و اگر یک کس از دوستان او ترا قبول کرد، به حق پیوستی.

هرکه دانست که خالق درحق اوتقصیر نکرد، ازحسد برست؛ و هر که دانست که قسّام قسمت بد نکرد، ازبد برست.

طومار قسمت به یک خط است، گفتار آدمی سَقَط است.

می پندارند که دارند،باش تا پرده بردارند.

جز راست نباید گفت،هر راست نشاید گفت.

جبر بند است و قَدَر ویران،مرکب میان هر دو آهسته می ران.

دوستی گزین که هیچ ملول نشود،سلطانی گزین که هیچ معزول نشود.

کاشکی عبد الله خاک شدی،  و نام او از دفتر وجود پاک شدی.

این کار نه به زر است و نه به بزرگی،این کار به خدمت است و به زیرکی.

بلا نیکو بود،زیرا که در میان بلا او بود.

این کار به دل آگاه است،نه به خرقه و کلاه است.

از دیدار شناخت افزاید لیکن دیدار به قدرِ شناخت آید.

از عارف در جهان نشان نیست،زبانی از معرفت نشان دهد که در او جان نیست.

سبحان الله!روزی بدین روشنی،بیننده ای نی؛و کاری بدین نیکویی ،پذیرنده ای نی.

کار نه به حسن عمل است،کار در قبول عمل است.

از طاعت چه نور و از معصیت چه خلل است؟چون سعادت موقوف ازل است.

عارف را از انکار منکر چه باک؟!نه دریا به دهان سگ پلید شود و نه سگ به هفت دریا پاک.

عبدالله گنجی بود پنهانی ،کلید آن گنج به دست ابو الحسن خرقانی؛تا رسیدن به چشمه ی آب زندگانی ، چندان خوردم که نه من ماندم و نه خرقانی.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:18  توسط ذکریا آقاپور  | 

امروز وقتی تو کلاس نوشتم :

" خوب شدن و الهی زیستن بسیار آسان است ولی ما نمی خواهیم از تمایلات شیطانی خود دست برداریم "

اشک در چشم یکی از بچه های کلاس جمع شد .

خیلی خوشحال شدم که این دو جمله من لا اقل در یک نفر اثر کرد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:12  توسط ذکریا آقاپور  | 

" مرگ  را "

آگاه باشید که مرگ در کمینتان است . مرگ همراه شماست . نگاهش را دریابید . خیره به سویتان می نگرد و ناگهان خود را آشکار می کند . بمیرید پیش از آنکه مردار شوید ...

بدانید پیش از شما نیز مردمانی بودند و رفتند و پیش از آنها نیز پدران و مادرانشان .

عبرت بگیرید ای دنیا پرستان ! شما نیز به زودی می روید ، بنگرید با خود چه می برید ؟

سفری طولانی در پیش است . توشه راهتان چیست ؟ ...

برای چه تلاش می کنید ؟ آنچه گرد آورید از آن دیگران خواهد شد ...

گمان نکنید که مرگ دور است ، ببینید تا دریابید بسیار نزدیک است و هر لحظه در انتظار شماست ...

مبادا ناگهان بر شما فرود آید ؟ مبادا به انتظار توبه نشسته اید ؟ آنکه توبه را به تاخیر انداخته ، خداوند را به بازی گرفته ، توبه او پذیرفته نخواهد شد ...

به گورستان ها بروید ، آری این مردگان نیز زمانی چون شما زنده بودند ، این مردگان نیز زمانی در غفلت بودند ، عمری را در تردید گذراندند .

عبرت بگیرید . آنان نیز سرانجام کوچ کردند ، شما نیز کوچ می کنید حتی اگر تکذیب کنید ، حتی اگر تردید کنید و حتی اگر به تمسخر بگیرید ، سرانجام گوری سرد و تاریک منزلگاه شما خواهد بود ، سرانجام میزبان ماران و موران خواهید بود ...

تنها و بی کس خواهید شد ، فرزندان ، پدران و مادران ، دوستان و آشنایان تنهایتان می گذارند ، بدانید که مرگتان مقدر است . آنگاه که زمانش فرا رسد گلویتان را می گیرد .

روح در انتظار اشاره ای از جانب پروردگار جهانیان است . به اشاره ای با جسم وداع می کند . به چه چیز مطمئن گشته اید ؟ آیا فراموش کرده اید که این دنیا لحظه ای بیش نیست ؟ ...

آیا کسی را دیده اید که از مرگ خویش بگریزد ؟ شگفتا که هرگز ندیده اید ، هرگز ندیده اید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:51  توسط ذکریا آقاپور  | 

لا اله الا هو

تصویری از هنر عشق ورزیدن

ارتباط عاشق و معشوق چگونه است ؟

عاشق ، تنها و تنها معشوق را می جوید . تنها او را می خواهد . او را می پرستد و او را می بیند . او همان چیزی را می خواهد که معشوق می خواهد . در عاشق خبری از خودخواهی ، خود بینی و خودپرستی نیست . حتی او خودآگاه هم نیست . منیت عاشق ، معشوق است و بس . عاشق دایما با معشوق خود در ارتباط است . همیشه و در هر حال به او مشغول است و به او توجه دارد . عاشق از معشوق خود غافل نمی شود . همیشه او را می خواند ، او را ستایش  می کند و سپاسگزاریش متوجه اوست . عاشق ، تسلیم معشوق است . قلب و ذهنش و نفس و عملش تسلیم معشوق است . او با تمام وجود خود ، با جسم و ذهن و روحش ، معشوق را می خواهد و با او در تماس است .

عاشق در فکر راه های رسیدن به معشوق و نزدیکی به اوست . او درباره معشوق می اندیشد . عاشق ، خودش را کنترل می کند ، تمایلات و خواسته هایش را کنترل می کند تا از هر اقدامی که ممکن است برخلاف نظر معشوق  باشد ، پرهیز کند .

عاشق به هر آنچه که با معشوق نسبت و ارتباطی داشته باشد ، مهر می ورزد و احترام می گذارد .

قانون زندگی عاشق ، معشوق است .

جسم خاک از عشق بر افلاک شد              کوه در رقص آمد و بر افلاک شد"مثنوی"   

او از هر راهی که بتواند و از هر طریقی که میسر شود ، به معشوق خدمت می کند . عاشق در هر شرایطی وظایف و تکالیف خویش را نسبت به معشوق می داند و به آن عمل می کند ...

عاشق به معشوق خود ایمان و بلکه یقین دارد . او در معشوق خود تردید نمی کند و پر از اعتماد و اطمینان است . عاشق حتی در درون خود نیز معشوق را دریافت می کند . معشوق را در روح خود ، به همراه دارد . معشوق ، روح عاشق و بلکه سراسر وجود اوست . او معشوق را اصل خود می داند .

"جمله" معشوق است و عاشق "پرده ای " زنده معشوق است و عاشق مرده ای"مثنوی"   

عاشق حتی در درون خود نیز ، به همراه معشوق می اندیشد و به تنهائی تفکر نمی کند . او در درون خود نیز با معشوق گفتگو می کند و نه با خودش .

عاشق در وجود همه ، معشوق را می جوید ، می گوید ، می خواهد و می بیند . او همه را معشوق و همه وجود خود را نیز معشوق می بیند . او یگانه و یکسان می بیند . همه چیز را در معشوق و معشوق را در همه چیز .

عاشق بیمار است و بیماری او عشق است .

عاشقی پیداست از زاری دل                       نیست بیماری چو بیماری دل "مثنوی"  

او بیماری مسری خود را به هر که می رسد ، منتقل می کند . او دریافته که معشوق بهترین و خوبترین است و تلاش می کند این را به دیگران نیز بفهماند و آنان را از جهل و اشتباهشان بیرون آورد و اینچنین به انتشار عشق            می پردازد .

عاشق سعی دارد به همه جهان بگوید که ببینید ، معشوق من بهترین است . دوست داشتنی ترین است . بزرگترین  است . تنها هدف است و تنها خواستنی .

عاشق تشنه اسرار معشوق است و به ناشناخته های معشوق حریص است و برای دریافت واقعیت های زندگی معشوق حریصانه تلاش می کند ...

او هر چیزی را که مورد علاقه معشوق باشد ، دوست می دارد و از هر چه او رویگردان   است ، به خاطر معشوق از همه چیز می گذرد و از هر تعلقی رها می شود .

عاشق در تلاش است تا ارتباط خود را با معشوق بیشتر و عمیقتر کند . سعی می کند که در حضور معشوق ، هر چه بهتر ، خوبتر و کاملتر عمل کند . توجه او لحظه به لحظه بیشتر می شود ...

عاشق خیره به سوی معشوق است . او با تمام وجود خود خیره و مجذوب معشوق است با ذره ذره وجود خود و معشوق در لحظه به لحظه زندگی او حضور دارد .

عاشق از هیچ چیز ، جز دوری از معشوق ، نمی ترسد . تنها ترس او ، تنهائی و رفتن معشوق است . عاشق ، شجاع ترین موجود این جهان است . تنها امید او معشوق و وصال اوست .

عاشق فقط و فقط معشوق را می خواهد و نه جز او را . این " فقط و فقط " از اسرار عشق است که اگر این " فقط و فقط معشوق " نباشد ، او دیگر عاشق نیست بلکه هرزه است و هرزگی   می کند و سرانجام هرزگی هرگز وصل و یگانگی نیست . شور و سرور نیست بلکه رنج و عذاب اینجا و آنجاست ...

عاشق با حضور معشوق می خوابد ، نفس می کشد ، حرکت می کند ، بیمار می شود و می میرد .

خدمت عاشق ، خالصانه و بی ریا است . خدمت عاشق ، بدون توقع و انتظار است .

قصد عاشق ، معشوق است . هدفش ، راهش ، اندیشه اش ، کلام و عملش ، دوستی و دشمنی اش ، رضایت و غنایش همه و همه معشوق است و بس .

عاشق ، وفادار است . وفادارتر از هر با وفائی . وفاداری عاشق به معشوق مانند وفای حرارت است به آتش . ذره ای خیانت ، دوگانگی و جدائی در او یافت نمی شود . خیانت به وجودش وارد نمی شود ، همانطور که تاریکی به نور وارد نمی شود . عاشق ناگفته با معشوق عهد می بندد و دیگر حتی جهان را یارای خدشه دار کردن عهد او نیست .

آرام جای عاشق ، یاد معشوق است . سرورش در رضایت معشوق و شورش در آغوش معشوق است .

عاشق که به دوری مبتلا می شود ، می گرید ، دلتنگ است ، رنجور است ، سوز دارد ، گداخته است و می گدازد . در روح خود ناله می زند و با بند بند وجودش معشوق را می طلبد و فریاد می زند زیرا او مجذوب ، مسحور و مسخر معشوق گشته .

و سرانجام ، عاشق در وجود معشوق می میرد اما در معشوق مرگ راه ندارد پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود معشوق می گردد . معشوق نیز در عاشق آشکار می گردد و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی همان معشوق بوده.این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی بوده اند ویکی هستند .

 

 

در حضور الهی ، این چنین زندگی باید تا رستگار شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:44  توسط ذکریا آقاپور  | 

 
« كسب درآمد از فروتل »
دوستانتان را به يك شغل پردرآمد و آسان دعوت كنيد : « جزئيات »
Email: