|
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش ......... از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟
|
|
|
|
||||
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:3 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
*****************************************
*********************************************
*******************************************
***********************************************
موخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:20 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
توی این دنیای نامرد دختر نابینائی بود که دوست پسری داشت . یه روز به دوست پسرش گفت : اگه چشم داشتم هرگر رهات نمی کردم و تا آخر عمر باهات بودم . یه روز یکی پیدا شد و چشماشو به دختره اهدا کرد . دختره وقتی چشاشو باز کرد دید پسر هم نابیناست . بهش گفت : برو گم شو من تو رو می خوام چیکار تو که کوری ! پسر هم درحالی که بر می گشت تا بره با اشک در چشمانی که نداشت گفت : باشه فقط مراقب چشمای من باش .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 17:29 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عارفی در معبدی در ميان كوهستان زندگی می كرد. روزی راهبی كه راهش را گم كرده بود عارف را ديد و از او پرسيد : استاد، راه كدام است ؟ عارف گفت : چه كوه زيبايی ! راهب با حيرت گفت : من پرسيدم راه كجاست ؟ عارف با لبخند،نگاهی به كوه كرد و گفت : چه كوه زيبايی ! راهب با تعجب و دلخوری گفت : من راجع به كوه از شما نپرسيدم، بلكه از راه پرسيدم ! عارف با نرم لبخندی رو به راهب كرد و گفت : پسرم تا زمانی كه نتوانی به فراسوی كوه بروی، راه را نخواهی يافت !
" آگاهی ، از بالا نگريستن به مسائل زندگی نیست و جور ديگری به زندگی نگاه كردن است " !
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:5 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بخونید و بهش فکر کنید.
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : ?چقدر بايد به شما بپردازم؟ ? .دختر پاسخ داد: ? چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.? پسرك گفت: ? پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم? سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:5 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هويج تخم مرغ يا قهوه: داستان های کوتاه دختري از سختيهاي زندگي به پدرش گله مي كرد . از مبارزه خسته بود ، نمي دانست چه كند ، بلافاصله بعد ازا ينكه يك مشكل را حل شده مي ديد مشكل ديگري سرراهش آشكارمي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند. پدركه آشپز ماهري بود اورا به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پرازآب كرد و آنها راجوشاند. سپس دراولي تعدادي هويج ، دردومي تعدادي تخم مرغ و درديگري مقداري قهوه قرارداد و بدون اينكه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند. دخترهم متعجب و بي صبرانه منتظر بود . تقريبا پس از20 دقيقه ، پدر اجاق گاز را خاموش كرد ، هويجها و تخم مرغها را دركاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت. سپس رو به دختر كرد و پرسيد :عزيزم چه مي بيني؟ دخترهم درپاسخ گفت : هويج ، تخم مرغ و قهوه. پدرازدخترخواست هركدام از آنها را لمس كند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس ازشكستن و پوست كندن ، سخت شده بودند. درآخر پدر از او خواست كه قهوه را ببويد. دختر دليل اين كاررا سؤال كرد و پاسخ شنيد : دخترم هركدام از آنها درشرايط ناگواريكساني درآب جوش قرارگرفتند ولي ازخود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند.هويجهاي سخت و محكم ، نرم و ضعيف شدند. پوسته هاي نازك و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند. سپس پدر از دخترش پرسيد :حالا تو دخترم وقتي درزندگي با مشكلي روبرو مي شوي مثل كداميك رفتار مي كني؟ هويج ، تخم مرغ يا قهوه؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:4 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " با عشق، مسعود با عشق ، مامان
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:59 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
موهاي بلند مادربزرگش خدابيامرز هميشه مي گفت : اين قدر موهايت را کوتاه نکن . بختت بسته ميشه ها . دختر وقتي سن شوهر کردنش مي رسه بايد موهاش بلند باشه وگرنه سياه بخت مي شه .
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:58 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام یگانه هستی بخش
پسرك خسته و تنها به يك كوچه ي بن بست رسيد ، وجودش پر از غصه و غم بود. ديگر روزها و شبها برايش رنگي نداشت . حتي با سايه خود نيز غريبه بود ، نمي توانست تلخي روزگار را باور كند ، نمي خواست باور كند كه حتي ستاره هم روزي از آسمان مي افتد.....
در حال نا اميدي و اندوه سرش را به آسمان دوخت و به دنبال پر نور ترين ستاره گشت.
آن را ديد و كمي به آن نگاه كرد ، ناگهان احساسي گرم به او گفت كه به دنبال كم نورترين ستاره بگرد. تمام ذهنش مشغول اين سوال شد كه چرا بايد به دنبال كم نورترين ستاره بگردد؟
ساعاتي را سپري كرد، آخر نتوانست به راز كم نورترين ستاره پي ببرد. گوشه اي نشست و سر خود را بر زانو هايش گذاشت و پاهاي خود را در سينه ي خود جمع كرد. به رهگذران نگاه مي كرد كه چگونه بي تفاوت ازكنارهم مي گذرند.
كودكي در گوشه اي ديگر مشغول بازي بود و پسرك به او نگريست، كودك با تعجب به پسرك نگاه كرد، به طرف پسرك آمد و از او پرسيد كه چرا بر زمين نشسته است. پسرك خنده اي كرد و گفت : به دنبال جوابي مي گردم. كودك گفت از من بپرس شايد بدانم. پسرك لحظه اي خاموش ماند و با خنده گفت به آسمان نگاه كن . وقتي كودك به آسمان نگاه كرد پسرك ديد كه به همان ستاره پر نور خيره شده. از كودك پرسيد چرا به اين ستاره نگاه مي كني؟ گفت چون نور بيشتري دارد و كمتر سو سو مي زند. و كودك رفت.
پسرك به فكر فرو رفت پير مردي آمد كه باري را حمل مي كرد. پسرك از جايش بلند شد و به پيرمرد نزديك شد. پيرمرد كه خسته ونا توان شده بود گفت اي پسر آيا به من كمك مي كني؟ پسرك با لبخندي گفت آري. وقتي بار پير سالمند را برايش برد، پيرمرد ازپسرك خواست تا از چيزي بخواهد. پسرك گفت : فقط مي خواهم كمي به آسمان بنگري و بگويي چه مي بيني.
پيرمرد قبول كرد و به آسمان پر ستاره شب كه پر قصه هاي كودكي اش بود خيره شد. و سپس آهي كشيد. پسرك ديد كه اين مرد كهن سال هم به همان ستاره مي نگرد و از او پرسيد كه چرا به اين ستاره پر نور نگاه مي كني؟ پيرمرد كه آثار گذر عمر در چهره ي مهربانش معلوم بود گفت : اي جوان از همان وقتي كه كوچك بودم هميشه به اين ستاره مي نگريستم و آرزو داشتم كه روزي آن را به دست آورم. و بعد خنديد و گفت : انسان در هنگامي كه كوچك است آرزوهاي بزرگ در سر دارد و هنگامي كه بزرگ مي شود مي فهمد كه آرزوهاي كوچك دست يافتني ترند. من اينك به دنبال به دست آوردن چراغي كوچكم . زيرا اين ستاره با آن همه نورش براي من زياد است ، مرا چراغي كوچك كافيست. اين را گفت و رفت.
پسرك آرام گرفت. اينك آسمان براي او رنگي ديگر داشت. او فهميد كه پر نورترين ستاره را همه مي بينند وهمه آزروي به دست آوردن آن را دارند ولي نمي توان ان را به دست آورد.
حال فهميده بود كه چرابايد به همان كم نور ترين ستاره خود بنگرد. زيرا فقط براي يك نفر مي سوزد نه براي همه.
آن پسر از آن كوچه بن بست درسي گرفت كه تمام عمر برايش يادگار مي ماند.
پسرك به آن كوچه باز گشت ، تمام وجودش غرق احساس شده بود. گلداني بر داشت و گلي را كه مثل گلدان كوچكش پراز زيبايي بود برداشت و با نوازشي آن را درون گلدان ترك خورده ي خود كاشت.
و چون مي دانست كه اين گل بهترين گل براي گلدانش است ، آن را با اشكهايش سيراب كرد.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:56 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر چه در پرواز به اوج میرسی در چشم آنهائی که چیزی از پرواز نمی فهمند کوچکتر می شوی . ************************************************** من گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گم شده می پسندم . ************************************************** حرف دلـت را بـه هـر کسـی نگـو
بـه هیـچ کس اعتمـاد نکـن
زود قضــاوت نکـن
حرمت و ارزش خودت را در هر شرایطی حفظ کـن
جرات گفتن حرف راست و حقیقت را داشته بـاش
نترس و در برابر مشکـلات مقاوم بـاش
صـبـور و مهـربـان بـاش
همیشه به یاد خدا بـاش
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 16:9 توسط ذکریا آقاپور
|
|
|||||
|
|||||