تبليغاتX
Iran maxim.com نایسر دایسر +پوست کن Nicer Dicer فرمول ضد ریزش مو Revivogen سونیک بلید چاقوی شارژی SONIC BLADE نایسر دایسر +پوست کن Nicer Dicer هنرکده آتروپات
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش ......... از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟
حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد.
اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد.
در روز مقرر، مامور Cia يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت :
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور Cia نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنابراين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند Cia پاسخ داد:"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پیشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد "
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:31  توسط ذکریا آقاپور  | 

کتابها با فرمت پی دی اف هستند .

حقایق مرگ

                    وصیت نامه داریوش کبیر

                                                    ازدواج و عرفان

مناجات نامه خواجه عبداله انصاری            

               راز موفقیت اثر آنتونی رابینز

                       

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط ذکریا آقاپور  | 

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست×حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظري است×گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست

هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد×چون نكو مي‌نگرم حاصل افسانه يكيست

اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است×ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست

ره‌ي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه×گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ مستانه يكيست

گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم×آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست

هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند×بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست

عشق آتش بود و خانه ‌خرابي دارد×پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»×بي‌وفـايي و وفاداري جانانه يكيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 18:53  توسط ذکریا آقاپور  | 

ملاقات با خداوند
 
 ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در
پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن
 بود.فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق   خدا

امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟
 او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه دادند
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید آقا ، خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق
خدا
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 20:50  توسط ذکریا آقاپور  | 

گروهی از متخصصين در يك تحقيق سوالي را از گروهي كودك خردسال پرسيده بودند. پاسخهايي كه بچه ها دادند عميق ترو متفكرانه تر از تصورات بود. سوال اين بود معني عشق چيست؟
 
مارك - 6 ساله وقتي كسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي كنه احساس مي كني كه اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.
بيلي - 4 ساله مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاك بزنه پدر بزرگم هميشه اين كار رو براش مي كنه حتي حالا كه دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه.
زبكا - 8 ساله عشق موقعيكه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادكلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو كنن.
كارل -5 ساله عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينكه از اون انتظار داشته باشيد كه كمي از غذاي خودشو بده به شما.
كريستي - 6 ساله عشق يعني وقتي كه مامان من براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بدش به بابا امتحانش مي كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه.
دني - 7 ساله عشق اون چيزيه كه لبخند رو وقتي كه خسته اي به لبت مياره .
تري - 4 ساله عشق وقتيه كه شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين.
اميلي - 8 ساله عشق همون باز كردن كادوهاي كريسمسه به شرطي كه يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش كني.
بابي - 7 ساله اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني.
نيكا 7 - ساله عشق اون موقعس كه تو به پسره مي گي كه از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش.
نوئل - 7 ساله عشق مثل يه پيرزن كوچولو و يه پيرمرد كوچولو مي مونه كه هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينكه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن.
تامي - 6 ساله موقع تكنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي كه منو نگاه مي كردن نگاه كردم و بابام رو ديدم كه وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها كسي بود كه اين كار رو مي كرد. من ديگه نترسيدم.
كيندي 8 - ساله مامانم منو بيشتر از هر كس ديگه اي دوست داره چون هيچ كس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره.
كلر - 6 ساله عشق اون موقعي هست كه مامان بهترين تيكه مرغ رو ميده به بابا.
الين - 5 ساله عشق زمانيه كه مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه كه هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.
كريس - 7 ساله عشق وقتيه كه سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي.
مري آن- 4 ساله مي دونم كه خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينكه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره.
لورن - 4 ساله وقتي شما كسي رو دوست داريد موقع حركت از مژه هاتون ستاره هاي كوچولويي خارج مي شن.
كارل - 7 ساله دوست داشتن اون وقتي هست كه مامان صداي بابا رو مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد.
و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي كه هدفش پيدا كردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يك مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه كردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه كه چي كار كردي؟ ميگه كه هيچي من فقط كمكش كردم تا راحت تر گريه كنه.
 
نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 18:41  توسط ذکریا آقاپور  | 

 

جملات ذیل کاملا از خودمه و از جائی کش نرفتم .

انسان بودن و الهی زیستن کار بسیار آسانی است . ما نمی خواهیم دست از تمایلات شیطانی خود برداریم .

*************************

در طی دوران ، بت های زیادی ساخته شدند ولی نابود هم شدند

خداوند فینیقی ها را لعنت کند ، بتی ساختند  که جای خدا را هم برای همه

گرفته است و نابود نمی شود ( پول ) 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:24  توسط ذکریا آقاپور  | 

شرافت واقعی بهتر از دیگران بودن نیست .

شرافت واقعی بهتر از قلب خودمان بودن است .

خداوندا مرا وسیله ای برای برقراری آرامش قرار ده .

خداوندا اجازه بده هر جا که نفرت وجود دارد من عشق بورزم .

مردم غالبا نامعقول غیر منطقی و خود خواه هستند با این وجود آنها را ببخشید .

کار خوبی را که امروز انجام داده اید مردم فردا فراموش می کنند ولی با این حال شما کار خوب انجام دهید .

اگر قصد انتقام گیری داری بهتر است دو تا قبر بکنی .

ریشه هر عملی یک فکر و یک اندیشه است .

شما در ذهنتان انرژی آن را دارید که هر چه خواستید انجامش دهید پس این انرژی را در مسیر مثبتش بکار وادارید نه در مسیر افکار منفی .

نمی گویم بودائی یا مسیحی یا مسلمان باشید می گویم خود بودا خود مسیح و بسان محمد باشید .

سئوال آشکار زندگی هر انسانی رابطه او با خداوند است .

انسانها بسان قطره های آب از منبع اصلی و اقیانوس خود دور افتاده اند پس با مشارکت نه رقابت به هم بپیوندیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:26  توسط ذکریا آقاپور  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:42  توسط ذکریا آقاپور  | 

برای داونلود راست کلیک کرده و سیو تارگت از کنید :

مرگ

مناجات

ازدواج

وصیت داریوش کبیر به پسرش

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:4  توسط ذکریا آقاپور  | 

خوشبختی...
 
نشانه بدبختی انسان اين است که آنقدر فرصت داشته باشد که فکر کند بدبخت است يا خوشبخت
" برنارد شاو "
 
عزیز من!
خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
ای عزیز!
انسان، آهسته آهسته عقب‌نشینی می کند.
هیچکس یکباره معتاد نمی شود،
یکباره سقوط نمی‌کند،
یکباره وا نمی‌دهد،
یکباره خسته نمی‌شود ،
رنگ عوض نمی‌کند،
تبدیل نمی‌شود 
و از دست نمی‌رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می‌افتد و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می‌کند.
باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید، احساس کنیم.
هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم.
خستگی نباید بهانه‌یی شود برای آنکه کاری را که درست می‌دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.
قدم اول را، اگر به سمت حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان برخواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روز زندگیمان_ که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته‌ایم _ تازه بمانیم.
به خدا قسم که این حق ماست.  
از "چهل نامه کوتاه به همسرم "
اثر: نادر ابراهیمی
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 15:6  توسط ذکریا آقاپور  | 

دو فرشته
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کار را کرده، پاسخ داد(( همه امور بدان گونه که می نمایند، نیستند!))
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند، گاو آنها که تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟
خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد!
فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم.
دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم!
همه امور به دان گونه که نشان می دهند، نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.
پس به گوش باشید شاید کسی که زنگ در خانه تو را می زند فرشته ای باشد و یا نگاه و لبخندی که تو بی تفاوت از کنارش می گذری، آنها باشند که به دیدار اعمال تو آمدهاند!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 14:40  توسط ذکریا آقاپور  | 

گلی سرخ برای محبوبم
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ.  از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود:"تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 9:47  توسط ذکریا آقاپور  | 

وقتی یه پروانه میگیری

 

می خواهی ببینی زنده است یا نه !

اگه دستتو باز کنی فرار می کنه !

اگه هم دستتو محکم بگیری می میره !

دوستی و دوست داشتن و عشق هم همینه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 12:23  توسط ذکریا آقاپور  | 

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:3  توسط ذکریا آقاپور  | 

*****************************************
*********************************************
مرداني كه نمي گذارند از ياد ببريم كه يك زندگي طولاني ممكن است به اندازه كافي خوب نباشد ولي يك زندگي خوب بدون شك به قدر كافي طولاني هست، دكتر علي شريعتي اسطوره جاودانه چنين مرداني است.مردي كه در چنين روزي(29 خرداد) از رنج عظيم هستي خويش وارهيد.رنجي كه پرومته را در المپ به زنجير كشيد و عيسي را در اورشليم بر صليب كرد و فرق علي(ع) را در محراب با شمشير جهالت شكافت.رنجي كه همانا ماموريت و رسالت معلماني است كه از خود پلي مي سازند بر دره ظلماني و تاريك جهل تا شاگردانشان از روي آن پل بگذرند و آن گاه كه آخرينشان گذشت خود را ورطه مخوفي كه كه بر آن پل شده اند رها مي سازند تا با آخرين درس خويش به شاگردان خود بياموزند كه آنان نيز بايد پلي باشند تا هنوز اميدي براي آنانكه به خورشيد آن سوي ورطه مي نگرند باشد.آنان با هستي و مرگ خويش خورشيد را به ما ارزاني مي دارند پس چگونه مي توانند خود از آن بي بهره باشند؟!امروز هرگز پايان مردي نيست كه به ما آموخت چگونه زيستن را پيش از چگونه مردن و دوست داشتن را بالاتر از عشق بايد شناخت.
*******************************************
***********************************************
موخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:20  توسط ذکریا آقاپور  | 

توی این دنیای نامرد دختر نابینائی بود که دوست پسری داشت .

یه روز به دوست پسرش گفت : اگه چشم داشتم هرگر رهات نمی کردم

و تا آخر عمر باهات بودم .

یه روز یکی پیدا شد و چشماشو به دختره اهدا کرد .

دختره وقتی چشاشو باز کرد دید پسر هم نابیناست .

بهش گفت :

برو گم شو من تو رو می خوام چیکار تو که کوری !

پسر هم درحالی که بر می گشت تا بره با اشک در چشمانی که نداشت گفت :

باشه فقط مراقب چشمای من باش . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 17:29  توسط ذکریا آقاپور  | 

عارفی در معبدی در ميان كوهستان زندگی می كرد.

روزی راهبی كه راهش را گم كرده بود عارف را ديد و از او پرسيد :

استاد، راه كدام است ؟  

عارف گفت : چه كوه زيبايی !

راهب با حيرت گفت : من پرسيدم راه كجاست ؟

عارف با لبخند،‌نگاهی به كوه كرد و گفت : چه كوه زيبايی !

راهب با تعجب و دلخوری گفت : من راجع به كوه از شما نپرسيدم، بلكه از راه پرسيدم !  

عارف با نرم لبخندی رو به راهب كرد و  گفت :

پسرم تا زمانی كه نتوانی به فراسوی كوه بروی، راه را نخواهی يافت !

" آگاهی ، از بالا نگريستن به مسائل زندگی نیست و جور ديگری به زندگی نگاه كردن است " !

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:5  توسط ذکریا آقاپور  | 

بخونید و بهش فکر کنید.

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : ?چقدر بايد به شما بپردازم؟ ? .دختر پاسخ داد: ? چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.? پسرك گفت: ? پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم? 

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
 دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
?بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
?

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:5  توسط ذکریا آقاپور  | 

هويج تخم مرغ يا قهوه: داستان های کوتاه
دختري از سختيهاي زندگي به پدرش گله مي كرد . از مبارزه خسته بود ، نمي دانست چه كند ، بلافاصله بعد ازا ينكه يك مشكل را حل شده مي ديد مشكل ديگري سرراهش آشكارمي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند. پدركه آشپز ماهري بود اورا به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پرازآب كرد و آنها راجوشاند. سپس دراولي تعدادي هويج ، دردومي تعدادي تخم مرغ و درديگري مقداري قهوه قرارداد و بدون اينكه حرفي بزند چند دقيقه منتظر ماند. دخترهم متعجب و بي صبرانه منتظر بود . تقريبا پس از20 دقيقه ، پدر اجاق گاز را خاموش كرد ، هويجها و تخم مرغها را دركاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت. سپس رو به دختر كرد و پرسيد :عزيزم چه مي بيني؟ دخترهم درپاسخ گفت : هويج ، تخم مرغ  و قهوه. پدرازدخترخواست هركدام از آنها را لمس كند. هويجها نرم و لطيف بودند و تخم مرغها پس ازشكستن و پوست كندن ، سخت شده بودند. درآخر پدر از او خواست كه قهوه را ببويد. دختر دليل اين كاررا سؤال كرد و پاسخ شنيد : دخترم هركدام از آنها درشرايط ناگواريكساني درآب جوش قرارگرفتند ولي ازخود رفتارهاي متفاوتي بروز دادند.هويجهاي سخت و محكم ، نرم و ضعيف شدند. پوسته هاي نازك و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند. سپس پدر از دخترش پرسيد :حالا تو دخترم وقتي درزندگي با مشكلي روبرو مي شوي مثل كداميك رفتار مي كني؟ هويج ، تخم مرغ يا قهوه؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:4  توسط ذکریا آقاپور  | 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يک هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . "

با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود‎.

 با عشق ، مامان

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:59  توسط ذکریا آقاپور  | 

موهاي بلند

مادربزرگش خدابيامرز هميشه مي گفت : اين قدر موهايت را کوتاه نکن . بختت بسته ميشه ها . دختر وقتي سن شوهر کردنش مي رسه بايد موهاش بلند باشه وگرنه سياه بخت مي شه .
سنش که بيشتر شد و برايش خواستگار آمد با خودش گفت همه اش به خاطر موهاي بلندم است .
شوهرش هم مي گفت : عاشق موهاي بلندش است .
اما امروز جلوي آينه ايستاده بود و موهايش را کوتاه مي کرد . آخر امروز فهميده بود که شوهرش عاشق موهاي بلند ديگري شده است .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:58  توسط ذکریا آقاپور  | 

به نام یگانه هستی بخش پسرك خسته و تنها به يك كوچه ي بن بست رسيد ، وجودش پر از غصه و غم بود. ديگر روزها و شبها برايش رنگي نداشت . حتي با سايه خود نيز غريبه بود ، نمي توانست تلخي روزگار را باور كند ، نمي خواست باور كند كه حتي ستاره هم روزي از آسمان مي افتد..... در حال نا اميدي و اندوه سرش را به آسمان دوخت و به دنبال پر نور ترين ستاره گشت. آن را ديد و كمي به آن نگاه كرد ، ناگهان احساسي گرم به او گفت كه به دنبال كم نورترين ستاره بگرد. تمام ذهنش مشغول اين سوال شد كه چرا بايد به دنبال كم نورترين ستاره بگردد؟ ساعاتي را سپري كرد، آخر نتوانست به راز كم نورترين ستاره پي ببرد. گوشه اي نشست و سر خود را بر زانو هايش گذاشت و پاهاي خود را در سينه ي خود جمع كرد. به رهگذران نگاه مي كرد كه چگونه بي تفاوت ازكنارهم مي گذرند. كودكي در گوشه اي ديگر مشغول بازي بود و پسرك به او نگريست، كودك با تعجب به پسرك نگاه كرد، به طرف پسرك آمد و از او پرسيد كه چرا بر زمين نشسته است. پسرك خنده اي كرد و گفت : به دنبال جوابي مي گردم. كودك گفت از من بپرس شايد بدانم. پسرك لحظه اي خاموش ماند و با خنده گفت به آسمان نگاه كن . وقتي كودك به آسمان نگاه كرد پسرك ديد كه به همان ستاره پر نور خيره شده. از كودك پرسيد چرا به اين ستاره نگاه مي كني؟ گفت چون نور بيشتري دارد و كمتر سو سو مي زند. و كودك رفت. پسرك به فكر فرو رفت پير مردي آمد كه باري را حمل مي كرد. پسرك از جايش بلند شد و به پيرمرد نزديك شد. پيرمرد كه خسته ونا توان شده بود گفت اي پسر آيا به من كمك مي كني؟ پسرك با لبخندي گفت آري. وقتي بار پير سالمند را برايش برد، پيرمرد ازپسرك خواست تا از چيزي بخواهد. پسرك گفت : فقط مي خواهم كمي به آسمان بنگري و بگويي چه مي بيني. پيرمرد قبول كرد و به آسمان پر ستاره شب كه پر قصه هاي كودكي اش بود خيره شد. و سپس آهي كشيد. پسرك ديد كه اين مرد كهن سال هم به همان ستاره مي نگرد و از او پرسيد كه چرا به اين ستاره پر نور نگاه مي كني؟ پيرمرد كه آثار گذر عمر در چهره ي مهربانش معلوم بود گفت : اي جوان از همان وقتي كه كوچك بودم هميشه به اين ستاره مي نگريستم و آرزو داشتم كه روزي آن را به دست آورم. و بعد خنديد و گفت : انسان در هنگامي كه كوچك است آرزوهاي بزرگ در سر دارد و هنگامي كه بزرگ مي شود مي فهمد كه آرزوهاي كوچك دست يافتني ترند. من اينك به دنبال به دست آوردن چراغي كوچكم . زيرا اين ستاره با آن همه نورش براي من زياد است ، مرا چراغي كوچك كافيست. اين را گفت و رفت. پسرك آرام گرفت. اينك آسمان براي او رنگي ديگر داشت. او فهميد كه پر نورترين ستاره را همه مي بينند وهمه آزروي به دست آوردن آن را دارند ولي نمي توان ان را به دست آورد. حال فهميده بود كه چرابايد به همان كم نور ترين ستاره خود بنگرد. زيرا فقط براي يك نفر مي سوزد نه براي همه. آن پسر از آن كوچه بن بست درسي گرفت كه تمام عمر برايش يادگار مي ماند. پسرك به آن كوچه باز گشت ، تمام وجودش غرق احساس شده بود. گلداني بر داشت و گلي را كه مثل گلدان كوچكش پراز زيبايي بود برداشت و با نوازشي آن را درون گلدان ترك خورده ي خود كاشت. و چون مي دانست كه اين گل بهترين گل براي گلدانش است ، آن را با اشكهايش سيراب كرد.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:56  توسط ذکریا آقاپور  | 

هر چه در پرواز به اوج میرسی

در چشم آنهائی که چیزی از پرواز نمی فهمند

کوچکتر می شوی .

**************************************************

من گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گم شده می پسندم .

**************************************************

حرف دلـت را بـه هـر کسـی نگـو

  بـه هیـچ کس اعتمـاد نکـن

 زود قضــاوت نکـن

حرمت و ارزش خودت را در هر شرایطی حفظ کـن

 جرات گفتن حرف راست و حقیقت را  داشته بـاش

   نترس و در برابر مشکـلات مقاوم بـاش

   صـبـور و مهـربـان بـاش

   همیشه به یاد خدا بـاش 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 16:9  توسط ذکریا آقاپور  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:51  توسط ذکریا آقاپور  | 

پانزده راز عاشقانه

 

راز عشق در تواضع است . این صفت به هیچ وجه

نشانه تظاهر نیست . بلکه نشان دهنده

احساس و تفکری قوی است میان دو نفری که

 یکدیگر را دوست دارند . تواضع مانند جویبار

آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و

باطراوت نگه   می دارد .

 

راز عشق در احترام متقابل است . احساسات

متغیرند اما احترام دو طرف ثابت   می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت

 است با احترام به نظریاتش گوش کن احترام

باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

 

راز عشق در این است که به یکدیگر سخت

 نگیرید ، عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت

است .

 

راز عشق در این است که هر روز کاری کنی

که شریک زندگی ات را خوشحال کند ، کاری

مثل دادن هدیه ای کوچک ، تحسین ، لبخندی

 از روی محبت . نگذار که جویبار محبت تان از

کمی باران بخشکد .

 

راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک

باغ با محبت تزئین کنید ، بذر علاقه ها و عقیده های

تازه بکار که به زیبایی بروید . ضمنا" فراموش نکن

که باغ را باید هرس کرد مبادا غنچه های گل

پوشیده از علف های هرز عادت ها شود .

برای آنکه عشق همواره با طراوت بماند باید

به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

 راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با

دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی ها

 هم باش شوخی ناپسند نکن ، شوخی باید از

روی حسن نیت باشد نه نیشدار .

 راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق

 یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابطه دراز مدت

 مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟

 راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات

منفی در وجودت شوی و صبر کنی تا خونسردی

را دوباره به دست آوری . با این که احساس جلوه

الهام است اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها

 را با وضوح درک کند . قلبت را آرام کن تنها به این

وسیله می توانی چیزها را همانطور که هستند

دریابی .

 راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هرگز با فرض این که خودش این چیزها را

می داند از تحسین کردن غافل مشو . مشکلی

 پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی :  دوستت دارم

گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند

ماند .

 راز عشق در این است که در سکوت دست

 یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که

بدون کلام رابطه برقرار کنید .

 

راز عشق در این است که به عشق بیش

 از یکدیگر احترام بگذارید ، زیرا عشق هدیه ازلی

 خداوند است .

 

راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،

 زیرا چشم ها پنجره های روح هستند . اگر

 هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی مثل آن

 است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی

و به خانه گرما و جذابیت ببخشی .

 

راز عشق در این است که از یکدیگر انتظارات

 بیجا نداشته باشید زیرا نقض همواره جزء

لاینفک بشر است . ذهنت را بر ارزشهایی

 متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیکتر

می کند نه بر مسائلی که بین شما فاصله

می اندازد .

 

راز عشق در این است که حس تملک را از

 خود دور کنی . در حقیقت هیچ کس

نمی تواند مال کسی شود ، شریک زندگی ات

را با طناب نیاز نبند ، گیاه هنگامی رشد

می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند .

                              تقدیم به مهربانترین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 16:25  توسط ذکریا آقاپور  | 

 
« كسب درآمد از فروتل »
دوستانتان را به يك شغل پردرآمد و آسان دعوت كنيد : « جزئيات »
Email: